تبلیغات
پورتال غزاله - مطالب ابر رمان عاشقانه
منوی اصلی
پورتال غزاله
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:03 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان آتش افزار گمشده (جلد ۱ و ۲ و ۳) | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان آتش افزار گمشده (جلد ۱ و ۲ و ۳) | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : آتش افزار گمشده (جلد ۱ و ۲ و ۳)

    نویسنده : Sanaz.MF کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۳۱۱ و ۱۹۴ و ۱۶۶

    خلاصه داستان :

    داستان در رابطه با سه نیمه جنِ، این سه نفر هر کدوم در یه نقطه در ایران زندگی میکنن… اما با گذر زمان متوجه نیرو و قدرت های ویژه ای در وجود خود میشوند… هر کدام از آن ها که متوجه قدرت خود میشوند با استاد آشنا میشوند و آموزش میگرند که چگونه این قدرت و کنترل کنن… این سه نفر به طور ناخداگاه با هم رو به رو میشوند… وقتی هر سه آنها نزد استاد میروند متوجه میشنود شخص چهارمی نیز در کار است… و اما این سه نفر مجبور به گشتن به دنبال شخص چهارم میشوند زیرا تا وقتی هر چهار نفر با هم نباشند قدرت هایشان کامل نمیشود ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب آتش افزار گمشده (جلد اول) برای اندروید (نسخه APK)

     

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب اتحاد گرگینه ها (جلد دوم آتش افزار گمشده) برای اندروید (نسخه APK)

     

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب عناصر موروثی (جلد سوم آتش افزار گمشده) برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    قسمت اول:(نیلوفر)
    یه بار دیگه با تمام قدرت تیغه های یخی رو به سمتشون پرتاب کردم ولی ازشون رد شد وبه صخره سنگی پشت سرشون خورد.
    -اکه هی!
    با بیچارگی به سپهر و آیناز نگاه کردم.اوناهم داشتن تمام تلاششون رو میکردن.
    آینازهی فرت وفرت تند باد و گردباد واینجور چیزا میفرستاد وسپهر هم صخره میکند وپرت میکرد .ولی دریغ از یک اینچ جابه جا شدن.
    آیناز:خاک تو گورم ! حالا چه غلطی باید بکنیم؟
    سپهر درحالی که آروم آروم عقب میرفت با حرص گفت:اگه من اون فرزاد عوضی رو دیدم ! زندش نمیذارم ! مگه مرض داری وقتی بلد نیستی روح احضار میکنی؟ای خدا…
    همون طور که عقب عقب میرفتیم یهو آیناز داد زد
    آیناز: بچه ها اینا که جن نیستن!میتونیم قایم شییم.
    ـ هر هر هر !همبرگر!اونوقت انیشتین جون فکر اونم کردی که تو این برهوت کجا قایم شیم؟
    سپهر :ماشا الله هزار ماشا الله کورم که شدی نیلوجان! اینجا کوهستانه ! این همه سنگ گنده هست که میشه پشتش قایم شد مغز فندقی!
    یه لحظه با خودم فکر کردم که چقد ماها باهم مهربونیم !!!خندم گرفت!
    آیناز:باز خوبه من فکر میکردم فقط کوره نگو خلم شده من خبر ندارم.مرض به چی میخندی؟
    همون لحظه چشمم خورد به تکه سنگی که روی سر آیناز معلق بود .سریع دستشو کشیدم که باعث شد بیافته روم وباهم نقش زمین شیم.پشت بندش سنگ همونجایی که آیناز وایساده بود محکم خورد به زمین
    سپهر با دیدن اون صحنه با عصبانیت گفت :اینا هی دارن میان جلو تر اونوقت شما دوتا عین بز،عین مترسک مذرعه بابا بزرگ چراغ علی دارین بروبر به هم نگاه میکنین؟
    آیناز:همه رو یه نفس گفتی؟تنفست تو حلق جی اف نداشتت.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:02 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهشت اندازه ما نیست | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهشت اندازه ما نیست | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : بهشت اندازه ما نیست

    نویسنده : (مهسا.ت)mahsa tanha کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۴۶

    خلاصه داستان :

    یاسی… زنی که انگار گذشته اش قرار نیست حالا حالا ها دست از سرش برداره… انگار قراره تا اخر عمر سایه اش رو سرش سنگینی کنه… انگار قراره تا همیشه و تا ابد تاوان اشتباهی رو بده که ۵ سال پیش مرتکبش شد… فکر میکرد ۵ سال قبل تاوانش رو داده و تمام اما گاهی شاید گذشته تا همیشه ادامه داشته باشه… و داستان با خودکشی همسرش شروع میشه… خودکشی که یاسی هیچ دلیلی نمیتونه براش پیدا کنه… و برگشت مردی از گذشته… مردی که بیشترین نقش رو تو اشتباهات یاسی و گذشته اش داشته… و با برگشت اون خاطرات نبش قبر میشن… خاطرات نبش قبر میشن تا رها هم به ایمان بفهمونه که برای برگشت دیره… تا بفهمونه دیگه راهی نیست...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    -یاسی خانم…یاسی خانم…عزیزم صدامو میشنوی؟…نگام کن
    چشم از در نیمه باز حمام میگیرم ونگاهش میکنم
    - بیا…یه کم از این اب بخور…ارومت میکنه
    ارومم میکنه؟…مگه من چی ام شده؟…مگه نا آرومم؟!
    نگاهم رو ازش میگیرم…من…حالم خوبه….فقط نمیدونم
    نمی دونم اقای اصفهانی صاحبخونه وزنش مهراوه خانم تو خونه ما چیکار میکنن
    نمیدونم اقای اصفهانی چرا انقدر مضطربه وهی راه میره وزنش سعی داره منو اروم کنه
    نمیدونم توی حموم ما چه خبره که هم من زل زدم به درنیمه بازش و هم اقای اصفهانی
    دائم میره سمتش واز لای در داخل حمام رو نگاه میکنه و با تاسف سری تکون میده و برمیگرده سمت اشپزخونه
    و پشت به ما دستش رو میذاره روی چشمهاش و شونه هاش اروم میلرزن
    و باز نمیدونم چرا احساس میکنم قلبمو توی اون حمام جا گذاشتم
    میخوام از جا بلند بشم…اما نمیتونم…زانوهام…سست شدن…ضعف میرن
    یه نگاه به خودم میاندازم…درست مثل ادمی شدم که انگار تازه بعد از ساعت ها از خواب عمیقی بیدار شده
    کی مانتو تن من کرده؟…من که مانتو تنم نبود…من تازه رسیده بودم خونه…۵ دقیقه ام نمیشد…خرید هم کرده بودم…
    سرده…چرا انقدر سرده…الان که وسط تابستونه این سرما دیگه از کجا پیداش شد…
    بند بند استخوان هام انگار از سرما تیر میکشن….
    ((یاسی دوباره نشستی روی سرامیک ها…خوب خانم من کلیه هات سرما میخوره دوباره))
    ((مهرداااد!!!….تو دوباره بابابزرگ شدی؟!…خوب کیف میده به ادم))
    ((برای تویی که هیچ وقت بزرگ نمیشی…همیشه باید به جای شوهر بابابزرگ باقی بمونم))
    من چرا اینجا نشستم…روی سرامیک های سرد…من…من داشتم چی کار میکردم…
    مهرداد!!!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:02 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان بهشت اندازه ما نیست | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان بهشت اندازه ما نیست | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : بهشت اندازه ما نیست

    نویسنده : (مهسا.ت)mahsa tanha کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۴۶

    خلاصه داستان :

    یاسی… زنی که انگار گذشته اش قرار نیست حالا حالا ها دست از سرش برداره… انگار قراره تا اخر عمر سایه اش رو سرش سنگینی کنه… انگار قراره تا همیشه و تا ابد تاوان اشتباهی رو بده که ۵ سال پیش مرتکبش شد… فکر میکرد ۵ سال قبل تاوانش رو داده و تمام اما گاهی شاید گذشته تا همیشه ادامه داشته باشه… و داستان با خودکشی همسرش شروع میشه… خودکشی که یاسی هیچ دلیلی نمیتونه براش پیدا کنه… و برگشت مردی از گذشته… مردی که بیشترین نقش رو تو اشتباهات یاسی و گذشته اش داشته… و با برگشت اون خاطرات نبش قبر میشن… خاطرات نبش قبر میشن تا رها هم به ایمان بفهمونه که برای برگشت دیره… تا بفهمونه دیگه راهی نیست...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    -یاسی خانم…یاسی خانم…عزیزم صدامو میشنوی؟…نگام کن
    چشم از در نیمه باز حمام میگیرم ونگاهش میکنم
    - بیا…یه کم از این اب بخور…ارومت میکنه
    ارومم میکنه؟…مگه من چی ام شده؟…مگه نا آرومم؟!
    نگاهم رو ازش میگیرم…من…حالم خوبه….فقط نمیدونم
    نمی دونم اقای اصفهانی صاحبخونه وزنش مهراوه خانم تو خونه ما چیکار میکنن
    نمیدونم اقای اصفهانی چرا انقدر مضطربه وهی راه میره وزنش سعی داره منو اروم کنه
    نمیدونم توی حموم ما چه خبره که هم من زل زدم به درنیمه بازش و هم اقای اصفهانی
    دائم میره سمتش واز لای در داخل حمام رو نگاه میکنه و با تاسف سری تکون میده و برمیگرده سمت اشپزخونه
    و پشت به ما دستش رو میذاره روی چشمهاش و شونه هاش اروم میلرزن
    و باز نمیدونم چرا احساس میکنم قلبمو توی اون حمام جا گذاشتم
    میخوام از جا بلند بشم…اما نمیتونم…زانوهام…سست شدن…ضعف میرن
    یه نگاه به خودم میاندازم…درست مثل ادمی شدم که انگار تازه بعد از ساعت ها از خواب عمیقی بیدار شده
    کی مانتو تن من کرده؟…من که مانتو تنم نبود…من تازه رسیده بودم خونه…۵ دقیقه ام نمیشد…خرید هم کرده بودم…
    سرده…چرا انقدر سرده…الان که وسط تابستونه این سرما دیگه از کجا پیداش شد…
    بند بند استخوان هام انگار از سرما تیر میکشن….
    ((یاسی دوباره نشستی روی سرامیک ها…خوب خانم من کلیه هات سرما میخوره دوباره))
    ((مهرداااد!!!….تو دوباره بابابزرگ شدی؟!…خوب کیف میده به ادم))
    ((برای تویی که هیچ وقت بزرگ نمیشی…همیشه باید به جای شوهر بابابزرگ باقی بمونم))
    من چرا اینجا نشستم…روی سرامیک های سرد…من…من داشتم چی کار میکردم…
    مهرداد!!!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:01 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان وحشت با ارواح | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان وحشت با ارواح | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : وحشت با ارواح

    نویسنده : سمیرا ۷۳ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۹۴

    خلاصه داستان :

    رویا دختر جوانی است که به دلیل سفر مادرش برای شرکت در یک کنفرانس پزشکی و سفر برادرش به شمال کشور برای ساخت یک موزیک ویدیو مجبور می شود مدتی را با دوست خود تینا در خانه باغ قدیمی شان تنها بماند اما پس از مدتی اتفاقاتی که برای آنها می افتد موجب ترس و وحشت شان می شود و آنها را وادار می کند که به گذشته خانه باغ سفر کنند که آنها با واقعیتی تلخ و ترسناک رو به رو می کند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    من رویا قصددارم امروز داستانی را برایتان تعریف کنم که هنوز هم با یادآوری آن مو بر تنم سیخ می شود. داستان از یک شب گرم تابستانی شروع می شود. شبی که حدوداً یک ماه از نقل مکان ما(من،مامان مینو و رایان داداشم)به این خانه باغ که در یکی از دنج ترین وخوش آب و هوا ترین مناطق حومه شهر قرار داشت می گذشت. منطقه ای که خانه ما در آن قرار داشت اکثرش را ویلا ها و باغ ها تشکیل داده بود. منطقه ای که علی رغم دنج بودن بسیار کم رفت آمد بود و دلیل این رفت آمد کم نیز اتفاقاتی بود که در طی دوسال گذشته رخ داده بود که یکی از مهم ترین این اتفاقات گمشدن مرموز چند دختر و زن جوان(که یکی از گمشدگان همسر مهندس امیری –صاحب سابق خانه باغ ما- )در این منطقه بود. گمشدگانی که تا آن روزکوچکترین نشانی از آنها به دست نیامده بود و همین موضوع باعث اجتناب مردم از این منطقه شده بود. خانه باغ ما دارای یک باغ بزرگ که انواع درختان سربه فلک کشیده در آن کاشته شده بود و یک ساختمان به سبک معماری قدیم و البته کمی ترسناک و عجیب(که دلیلش را در طول داستان برایتان میگویم) خانه باغ ما را تشکیل می داد. من با وجود گذشت یک هفته از اقامت مان در آنخانه به محض تاریک شدن هوا من دچار ترسی عجیب می شدم آن شب هم برای کم کردن ترسم خودم را خواندن رمانی که به تازگی از اینترنت دانلود کرده بوده سرگرم کرده بودم. ساعت نزدیک ده شب بود که صدای ماشینی را از داخل باغ شنیدم کمی ترسم کم شد. کمی بعدصدای باز شد در سالن را شنیدم و بلافاصله صدای مامان مینو را که اسمم را صدا میکرد.
    -رویا رویا؟
    از جایم بلندشدم و به سمت در ورودی خانه رفتم. مادرم با دیدن من با تعجب به من نگاه کرد.
    -چیزی شده مامان؟
    -تو اینجایی؟پس چرا در زیر زمین رو باز کردی؟
    -زیر زمین؟ من اونجا چیکار دارم؟
    مادرم سری تکان داد و از ساختمان خارج شد و کمی بعد برگشت.
    -تو چرا هنوزبیداری؟
    -خوابم نبرد.چقدر دیر اومدین مامان؟
    -موندم بیمارستان کارام رو سر و سامون بدم که این یه هفته که نیستم مشکلی پیش نیاد.
    سری تکان دادم.
    -فردا میرید؟چه قدر زود.
    -آره.
    -حالا چقدرطول می کشه؟
    -نمی دونم اما احتمالاً یکی،دو هفته رو طول می کشه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:01 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان وحشت با ارواح | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان وحشت با ارواح | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : وحشت با ارواح

    نویسنده : سمیرا ۷۳ کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۶ (کتابچه) – ۰٫۳ (ePub) – اندروید ۰٫۶ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۹۴

    خلاصه داستان :

    رویا دختر جوانی است که به دلیل سفر مادرش برای شرکت در یک کنفرانس پزشکی و سفر برادرش به شمال کشور برای ساخت یک موزیک ویدیو مجبور می شود مدتی را با دوست خود تینا در خانه باغ قدیمی شان تنها بماند اما پس از مدتی اتفاقاتی که برای آنها می افتد موجب ترس و وحشت شان می شود و آنها را وادار می کند که به گذشته خانه باغ سفر کنند که آنها با واقعیتی تلخ و ترسناک رو به رو می کند…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    من رویا قصددارم امروز داستانی را برایتان تعریف کنم که هنوز هم با یادآوری آن مو بر تنم سیخ می شود. داستان از یک شب گرم تابستانی شروع می شود. شبی که حدوداً یک ماه از نقل مکان ما(من،مامان مینو و رایان داداشم)به این خانه باغ که در یکی از دنج ترین وخوش آب و هوا ترین مناطق حومه شهر قرار داشت می گذشت. منطقه ای که خانه ما در آن قرار داشت اکثرش را ویلا ها و باغ ها تشکیل داده بود. منطقه ای که علی رغم دنج بودن بسیار کم رفت آمد بود و دلیل این رفت آمد کم نیز اتفاقاتی بود که در طی دوسال گذشته رخ داده بود که یکی از مهم ترین این اتفاقات گمشدن مرموز چند دختر و زن جوان(که یکی از گمشدگان همسر مهندس امیری –صاحب سابق خانه باغ ما- )در این منطقه بود. گمشدگانی که تا آن روزکوچکترین نشانی از آنها به دست نیامده بود و همین موضوع باعث اجتناب مردم از این منطقه شده بود. خانه باغ ما دارای یک باغ بزرگ که انواع درختان سربه فلک کشیده در آن کاشته شده بود و یک ساختمان به سبک معماری قدیم و البته کمی ترسناک و عجیب(که دلیلش را در طول داستان برایتان میگویم) خانه باغ ما را تشکیل می داد. من با وجود گذشت یک هفته از اقامت مان در آنخانه به محض تاریک شدن هوا من دچار ترسی عجیب می شدم آن شب هم برای کم کردن ترسم خودم را خواندن رمانی که به تازگی از اینترنت دانلود کرده بوده سرگرم کرده بودم. ساعت نزدیک ده شب بود که صدای ماشینی را از داخل باغ شنیدم کمی ترسم کم شد. کمی بعدصدای باز شد در سالن را شنیدم و بلافاصله صدای مامان مینو را که اسمم را صدا میکرد.
    -رویا رویا؟
    از جایم بلندشدم و به سمت در ورودی خانه رفتم. مادرم با دیدن من با تعجب به من نگاه کرد.
    -چیزی شده مامان؟
    -تو اینجایی؟پس چرا در زیر زمین رو باز کردی؟
    -زیر زمین؟ من اونجا چیکار دارم؟
    مادرم سری تکان داد و از ساختمان خارج شد و کمی بعد برگشت.
    -تو چرا هنوزبیداری؟
    -خوابم نبرد.چقدر دیر اومدین مامان؟
    -موندم بیمارستان کارام رو سر و سامون بدم که این یه هفته که نیستم مشکلی پیش نیاد.
    سری تکان دادم.
    -فردا میرید؟چه قدر زود.
    -آره.
    -حالا چقدرطول می کشه؟
    -نمی دونم اما احتمالاً یکی،دو هفته رو طول می کشه.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:00 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سوزنده تر از داغ عشق | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان سوزنده تر از داغ عشق | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : سوزنده تر از داغ عشق

    نویسنده : س.ر کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۱۵۲

    خلاصه داستان :

    لعیا از همسرش علی جدا شده و یه پسر هفت ساله به اسم کسری داره که حضانتش رو به پدرش دادند و لعیا هفته ای دو روز میتونه پسرش رو ببینه ، به خاطر این مسئله خیلی ناراحته و افسرده تر از گذشته شده ، مدام دنبال راهیه که به طور کل حضانت پسرش رو بگیره و از طریق دوستش با وکیلی آشنا میشه که این وکیل کسی نیست جز ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    عکس پسر هفت ساله اش را که در قاب زیبایی برایش لبخند میزد بوسید با بغض گفت : هر کاری میکنم تا برای همیشه برایم باشی …
    دوباره بوسیدش ، روی میز کنار تختش گذاشت … شال سفیدی سر کرد ، چادرش را هم روی دستش انداخت ، کیفش را هم برداشت و از اتاقش خارج شد ، در حالی که به سمت اشپزخانه میرفت صدای برادرش را شنید که میگفت : دوباره چی شده ؟
    - هیچی ، لعیا را که غمگین میبینم ، دلم ریش میشه !
    - قربون اون دل ریش شده ات برم ، لعیا چرا غمگینه ؟
    - به خاطر دوری از کسری ! بچه ام دلش خونه !
    - چیکار میشه کرد مامان ، به خدا توی خونه هم ارامش ندارم ، دلم پیش شماست ، هر چی به لعیا گفتم باهاش بساز به گوشش نرفت ، حالا هم با این کارهایش ناراحتمون میکنه !
    لعیا که پشت دیوار ایستاده بود ، دوباره به راه افتاد و گفت : من نمیخوام شما به خاطرم ناراحت باشید ، این برای صدمین بار !
    ماهی خانم و صدرا به سمتش نگاه کردند و لعیا به سمت علی رفت ، با او دست داد و گفت : سلام ، خوش اومدی !
    صدرا لبخندی زد و گفت : سلام عزیزم ، خوبی ؟
    - ممنونم ، بد نیستم ! من نمیخوام برای من ناراحت باشید …
    - مگه میشه ، تو خواهرمی ، عزیزمی … چطوری به خاطرت ناراحت نباشم …
    - صدرا دوری از پسرم به اندازه کافی داغونم میکنه ، پش با ناراحتیتون بیشتر داغونم نکنید …
    - تو که همین دیروز دیدیش !
    نیشخندی زد و گفت :یه مادر هفته ای به بار بچه اش را میبینه ، آخه این انصافه ؟!
    - من همه اینها رو دو سال پیش گفتم ، گفتی تحمل میکنی !
    - نمیشه ، مگه تو میتونی از دخترت دور باشی …
    - برای همین بود که میگفتم با علی بساز …
    - اون هم نمیشد ، ازم میخواستی کسی را تحمل کنم که ازش متنفر بودم !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 07:00 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سوزنده تر از داغ عشق | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان سوزنده تر از داغ عشق | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : سوزنده تر از داغ عشق

    نویسنده : س.ر کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۱٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۱۵۲

    خلاصه داستان :

    لعیا از همسرش علی جدا شده و یه پسر هفت ساله به اسم کسری داره که حضانتش رو به پدرش دادند و لعیا هفته ای دو روز میتونه پسرش رو ببینه ، به خاطر این مسئله خیلی ناراحته و افسرده تر از گذشته شده ، مدام دنبال راهیه که به طور کل حضانت پسرش رو بگیره و از طریق دوستش با وکیلی آشنا میشه که این وکیل کسی نیست جز ...

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    عکس پسر هفت ساله اش را که در قاب زیبایی برایش لبخند میزد بوسید با بغض گفت : هر کاری میکنم تا برای همیشه برایم باشی …
    دوباره بوسیدش ، روی میز کنار تختش گذاشت … شال سفیدی سر کرد ، چادرش را هم روی دستش انداخت ، کیفش را هم برداشت و از اتاقش خارج شد ، در حالی که به سمت اشپزخانه میرفت صدای برادرش را شنید که میگفت : دوباره چی شده ؟
    - هیچی ، لعیا را که غمگین میبینم ، دلم ریش میشه !
    - قربون اون دل ریش شده ات برم ، لعیا چرا غمگینه ؟
    - به خاطر دوری از کسری ! بچه ام دلش خونه !
    - چیکار میشه کرد مامان ، به خدا توی خونه هم ارامش ندارم ، دلم پیش شماست ، هر چی به لعیا گفتم باهاش بساز به گوشش نرفت ، حالا هم با این کارهایش ناراحتمون میکنه !
    لعیا که پشت دیوار ایستاده بود ، دوباره به راه افتاد و گفت : من نمیخوام شما به خاطرم ناراحت باشید ، این برای صدمین بار !
    ماهی خانم و صدرا به سمتش نگاه کردند و لعیا به سمت علی رفت ، با او دست داد و گفت : سلام ، خوش اومدی !
    صدرا لبخندی زد و گفت : سلام عزیزم ، خوبی ؟
    - ممنونم ، بد نیستم ! من نمیخوام برای من ناراحت باشید …
    - مگه میشه ، تو خواهرمی ، عزیزمی … چطوری به خاطرت ناراحت نباشم …
    - صدرا دوری از پسرم به اندازه کافی داغونم میکنه ، پش با ناراحتیتون بیشتر داغونم نکنید …
    - تو که همین دیروز دیدیش !
    نیشخندی زد و گفت :یه مادر هفته ای به بار بچه اش را میبینه ، آخه این انصافه ؟!
    - من همه اینها رو دو سال پیش گفتم ، گفتی تحمل میکنی !
    - نمیشه ، مگه تو میتونی از دخترت دور باشی …
    - برای همین بود که میگفتم با علی بساز …
    - اون هم نمیشد ، ازم میخواستی کسی را تحمل کنم که ازش متنفر بودم !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:59 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان تیدا زاده نور یا تاریکی؟ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان تیدا زاده نور یا تاریکی؟ | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : تیدا زاده نور یا تاریکی؟

    نویسنده : EVRINA کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۷٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۶ (پرنیان) – ۱٫۲ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۸۲

    خلاصه داستان :

    عظمت و شکوه نیاکانمان بر کسی پوشیده نیـست ، بارها و بارها ، از حکمـرانی حـق و حقیـقت پادشـاهی نیاکانمان شنیده ایم و نشانه هایش را در ستون های قد علم کرده پــارسـه (معروف به تخت جمشید) به چشم دیده ایم .
    تیدا هم مثل تو ! .. مثل ما ! … حتی نزدیک تر از هر کسی به نسل ما ! .. هویتش را جایی جا نگذاشته که بخواهد پیدایش کند ! … فقط نیازش به مــرور است و یــاد آوری !
    اینجا بحث قانون و حق و عدالت نیـست ! حرف از ذات است و هویــت !
    تیدا با مرور همه صفحات تاریخ خــاک خورده ، این عظمت را به چشم می بیند و معجزه وار به واسطه دروازه ملل ، به بهشتی موعود وارد می شود ، اسطوره های نامی سرزمینمان به پیشوازش می آیند و قطار حوادث با سرعت به سمتش ، مهربانی و عطوفت پادشاهی از خاندان پارسیان مجذ وبش می کند و این بار وجود پر عدالت دنیای پرشکوه نیاکانمان را تصدیق می کند .
    حقیقت آنجاست … و عشق هم ! … فارق از تمام بایـدها و نبایـدها ، این عشق را مـی پذ یرد … اما مگر مـی شود بهشت موعــود مـار سیـاه و وسـوسـه طاووس نداشته باشد ؟!
    این بار مقابل سوالی ذاتی خود را پیدا می کند که ذاتش … زاده نور …. یا تاریکی ؟

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    در دل تاریکی شب ، زیر نور نقره ای ماه ، در میان جنگل انبوه با درختان سر به فلک کشیده بلند و کهنسال که سر در هم فرو برده و فضای وهم انگیزی را خلق کرده بودند . دختری با لباس بلند سفید رنگ و یقه گرد و ساده که تا زیر سینه نسبتا تنگ بود و از آن به بعد پارچه نرم و لطیف لباس گشاد می شد و تا مچ پایش می رسید ، با آستین های گشاد که در مچ دست تنگ می شد . با تمام سرعت و بی وقفه درختان تنومد را دور می زد .
    بلندی موهای فر درشت و مشکی اش به کمر می رسید و با دویدنش در هوا دیوانه وار می رقصید . ترس تمام وجود دخترک را پر کرده بود . صدای چند مرد و سگانی که به دنبالش بودند سکوت جنگل را می شکست . دخترک بارها از ترس به پشت سرش خیره می شد تا فاصله ی جستجوگرانش را با خود بسنجد . با اینکه تاریکی خوف انگیز جنگل مانع دیدش می شد ولی باز هم این کار را تکرار می کرد . با رسیدن به رودخانه خروشان که برخورد آب با سنگ های کوچک و بزرگ بستر رودخانه آن را هولناک تر جلوه می داد . تمام امیدش به یاس بدل شد .
    زیر لب نالید :
    _ خدایا ، نه !
    با یک نفس عمیق کمی نفس های بریده اش را آرام کرد و خیره به آب زمزمه کرد :
    _ دیگه تو هم قصد دشمنی با من رو داری !؟ … تسلیم نمی شم !
    حلقه های اشک چشمانش را براق کرد ولی باز تمام سعی خود را می کرد که اشک نریزد و غرورش را نشکند ، حتی در مقابل رودخانه ای که خروشان راه اش را در میان جنگل پیش می گرفت و قدرتش را بر سرش فریاد می زد نباید می شکست !!
    صدای نحس سیامک باز نفرت را به وجودش ریخت . پشت به رودخانه به طرف صدا چرخید و با همه نفرت به صدا گوش داد :
    _ پیداش کنین احمقای بی عرضه مرده یا زنده ، من هنوز با این دختر نفهم کار دارم !
    تیدا آرام و بی صدا ، خیره به زمین به زانو در آمد . دست های مشت شده اش را روی پایش بیش از پیش فشرد و آرام زمزمه کرد :
    _ ایستاده بمیرید به از آنکه زانو زده زندگی کنید ! … من دیگه پیش سیامک برنمی گردم یه راهی پیش روم بذار ، تو که از همه بیشتر به حالم آشنایی …
    سکوت جنگل و صدای جستجوگران قلب دخترک را به درد آورد . اشک بالاخره از چشماش چکید . صدایی زمزمه وار از رودخانه شنید !!!
    صدا _ تیـــدا ؟! … تیـــدا ؟!
    تیدا آرام و ناباور به پشت چرخید و با چشمان اشکی به شکافی بیضی شکل که به اندازه قد خودش نورانی و موج دار در وسط آب که یک وجب با سطح آب فاصله داشت خیره شد .
    باز هم صدای سیامک چهره اش را به طرف خودش برگرداند :
    _ چی کار می کنین یه بچه رو هم نمی تونین بگیرین بی عرضه ها ، واسه چی از من پول می گیرین ؟! اگه اون از چنگم فرار کنه شما رو به جاش جلوی سگای هار و گرسنه میندازم ! … (فریاد زد) …. زود باشین لعنتیــا !!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:59 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان تیدا زاده نور یا تاریکی؟ | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان تیدا زاده نور یا تاریکی؟ | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : تیدا زاده نور یا تاریکی؟

    نویسنده : EVRINA کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۷٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۶ (پرنیان) – ۱٫۲ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۶۸۲

    خلاصه داستان :

    عظمت و شکوه نیاکانمان بر کسی پوشیده نیـست ، بارها و بارها ، از حکمـرانی حـق و حقیـقت پادشـاهی نیاکانمان شنیده ایم و نشانه هایش را در ستون های قد علم کرده پــارسـه (معروف به تخت جمشید) به چشم دیده ایم .
    تیدا هم مثل تو ! .. مثل ما ! … حتی نزدیک تر از هر کسی به نسل ما ! .. هویتش را جایی جا نگذاشته که بخواهد پیدایش کند ! … فقط نیازش به مــرور است و یــاد آوری !
    اینجا بحث قانون و حق و عدالت نیـست ! حرف از ذات است و هویــت !
    تیدا با مرور همه صفحات تاریخ خــاک خورده ، این عظمت را به چشم می بیند و معجزه وار به واسطه دروازه ملل ، به بهشتی موعود وارد می شود ، اسطوره های نامی سرزمینمان به پیشوازش می آیند و قطار حوادث با سرعت به سمتش ، مهربانی و عطوفت پادشاهی از خاندان پارسیان مجذ وبش می کند و این بار وجود پر عدالت دنیای پرشکوه نیاکانمان را تصدیق می کند .
    حقیقت آنجاست … و عشق هم ! … فارق از تمام بایـدها و نبایـدها ، این عشق را مـی پذ یرد … اما مگر مـی شود بهشت موعــود مـار سیـاه و وسـوسـه طاووس نداشته باشد ؟!
    این بار مقابل سوالی ذاتی خود را پیدا می کند که ذاتش … زاده نور …. یا تاریکی ؟

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    در دل تاریکی شب ، زیر نور نقره ای ماه ، در میان جنگل انبوه با درختان سر به فلک کشیده بلند و کهنسال که سر در هم فرو برده و فضای وهم انگیزی را خلق کرده بودند . دختری با لباس بلند سفید رنگ و یقه گرد و ساده که تا زیر سینه نسبتا تنگ بود و از آن به بعد پارچه نرم و لطیف لباس گشاد می شد و تا مچ پایش می رسید ، با آستین های گشاد که در مچ دست تنگ می شد . با تمام سرعت و بی وقفه درختان تنومد را دور می زد .
    بلندی موهای فر درشت و مشکی اش به کمر می رسید و با دویدنش در هوا دیوانه وار می رقصید . ترس تمام وجود دخترک را پر کرده بود . صدای چند مرد و سگانی که به دنبالش بودند سکوت جنگل را می شکست . دخترک بارها از ترس به پشت سرش خیره می شد تا فاصله ی جستجوگرانش را با خود بسنجد . با اینکه تاریکی خوف انگیز جنگل مانع دیدش می شد ولی باز هم این کار را تکرار می کرد . با رسیدن به رودخانه خروشان که برخورد آب با سنگ های کوچک و بزرگ بستر رودخانه آن را هولناک تر جلوه می داد . تمام امیدش به یاس بدل شد .
    زیر لب نالید :
    _ خدایا ، نه !
    با یک نفس عمیق کمی نفس های بریده اش را آرام کرد و خیره به آب زمزمه کرد :
    _ دیگه تو هم قصد دشمنی با من رو داری !؟ … تسلیم نمی شم !
    حلقه های اشک چشمانش را براق کرد ولی باز تمام سعی خود را می کرد که اشک نریزد و غرورش را نشکند ، حتی در مقابل رودخانه ای که خروشان راه اش را در میان جنگل پیش می گرفت و قدرتش را بر سرش فریاد می زد نباید می شکست !!
    صدای نحس سیامک باز نفرت را به وجودش ریخت . پشت به رودخانه به طرف صدا چرخید و با همه نفرت به صدا گوش داد :
    _ پیداش کنین احمقای بی عرضه مرده یا زنده ، من هنوز با این دختر نفهم کار دارم !
    تیدا آرام و بی صدا ، خیره به زمین به زانو در آمد . دست های مشت شده اش را روی پایش بیش از پیش فشرد و آرام زمزمه کرد :
    _ ایستاده بمیرید به از آنکه زانو زده زندگی کنید ! … من دیگه پیش سیامک برنمی گردم یه راهی پیش روم بذار ، تو که از همه بیشتر به حالم آشنایی …
    سکوت جنگل و صدای جستجوگران قلب دخترک را به درد آورد . اشک بالاخره از چشماش چکید . صدایی زمزمه وار از رودخانه شنید !!!
    صدا _ تیـــدا ؟! … تیـــدا ؟!
    تیدا آرام و ناباور به پشت چرخید و با چشمان اشکی به شکافی بیضی شکل که به اندازه قد خودش نورانی و موج دار در وسط آب که یک وجب با سطح آب فاصله داشت خیره شد .
    باز هم صدای سیامک چهره اش را به طرف خودش برگرداند :
    _ چی کار می کنین یه بچه رو هم نمی تونین بگیرین بی عرضه ها ، واسه چی از من پول می گیرین ؟! اگه اون از چنگم فرار کنه شما رو به جاش جلوی سگای هار و گرسنه میندازم ! … (فریاد زد) …. زود باشین لعنتیــا !!


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:58 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان نفس نفسِ دل | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان نفس نفسِ دل | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : نفس نفسِ دل

    نویسنده : سحر معتمدپور کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۹۸

    خلاصه داستان :

    دختری از جنس غم … دختری رنج دیده و محکوم شده …  دختری که از تمام علایقش گذشته… از زندگیش گذشته … از خودش… و قلبش… و فقط به یه نفر فکر میکنه .. به یه شخص .. به یه آدم… به یه پسر.. تمام قصد و نیتش شده انتقام .. شده تاوان … عسل دخترک این قصه به خاطر دلایلی از خانوادش رونده شده و حالا درطی چندین سال داره تاوان کارهای نکردشو پس میده ولی هیچوقت نمیتونه نفرت و اون حس انتقامی رو که تو وجودش رخنه کرده رو نادیده بگیره و در آخر دست به کار میشه…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    نگاهم رو چرخوندم.توی همهمه ی جمعیت گم شده بودم از فرودگاه بدم میاددرواقع تو جاهای شلوغ و در هم برهم نمیتونم بمونم .نفسم بالا نمیومد.
    یه جای خلوت پیدا کردم وبه جمعیت چشم
    دوختم نمی دونم داشتم دنبال کی میگشتم شاید یه چهره آشنا…هه چه خیال خامی .چه دل خجسته ای داشتم من!!
    همه مشغول رو بوسیو خوش وبش بودن ولی من چی…
    بی توجه به مردم اطرافم رفتم طرف در فرودگاه اووف خیلی گرم بود آفتاب درست به فرق سرم میخورد
    با دست موهامو دادم زیر شال سفیدم و شالمو یکم کشیدم جلو. سرم رو بالا گرفتم ..دلم حتی برای این آفتاب بی خاصیت تهران هم تنگ شده بود.
    نور چشمام رو زد سرم رو پایین گرفتم و دوباره به اطرافم نگاه کردم .. دلتنگ بودم دلتنگ این شهر و مردمش.
    زیر لب گفتم
    یک پیاده رو تقریبا خلوت:
    یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!
    یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!
    یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!
    و انتهای پیاده رو …
    یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو! نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم یه تاکسی گرفتم وآدرسودادم سرمو به شیشه تکیه دادم و
    به بیرون نگاه کردم به آدم هایی که میرفتن و میومدن به شهر قدیم خودم احساس غریبی میکردم آره من اینجا غریبم با اینکه وطن خودمه ولی کسی منتظرم نیست اینجا کسی قبولم ندره.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:58 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان نفس نفسِ دل | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان نفس نفسِ دل | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : نفس نفسِ دل

    نویسنده : سحر معتمدپور کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۳٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۳ (پرنیان) – ۰٫۹ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۲۹۸

    خلاصه داستان :

    دختری از جنس غم … دختری رنج دیده و محکوم شده …  دختری که از تمام علایقش گذشته… از زندگیش گذشته … از خودش… و قلبش… و فقط به یه نفر فکر میکنه .. به یه شخص .. به یه آدم… به یه پسر.. تمام قصد و نیتش شده انتقام .. شده تاوان … عسل دخترک این قصه به خاطر دلایلی از خانوادش رونده شده و حالا درطی چندین سال داره تاوان کارهای نکردشو پس میده ولی هیچوقت نمیتونه نفرت و اون حس انتقامی رو که تو وجودش رخنه کرده رو نادیده بگیره و در آخر دست به کار میشه…

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    نگاهم رو چرخوندم.توی همهمه ی جمعیت گم شده بودم از فرودگاه بدم میاددرواقع تو جاهای شلوغ و در هم برهم نمیتونم بمونم .نفسم بالا نمیومد.
    یه جای خلوت پیدا کردم وبه جمعیت چشم
    دوختم نمی دونم داشتم دنبال کی میگشتم شاید یه چهره آشنا…هه چه خیال خامی .چه دل خجسته ای داشتم من!!
    همه مشغول رو بوسیو خوش وبش بودن ولی من چی…
    بی توجه به مردم اطرافم رفتم طرف در فرودگاه اووف خیلی گرم بود آفتاب درست به فرق سرم میخورد
    با دست موهامو دادم زیر شال سفیدم و شالمو یکم کشیدم جلو. سرم رو بالا گرفتم ..دلم حتی برای این آفتاب بی خاصیت تهران هم تنگ شده بود.
    نور چشمام رو زد سرم رو پایین گرفتم و دوباره به اطرافم نگاه کردم .. دلتنگ بودم دلتنگ این شهر و مردمش.
    زیر لب گفتم
    یک پیاده رو تقریبا خلوت:
    یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!
    یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!
    یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!
    و انتهای پیاده رو …
    یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو! نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم یه تاکسی گرفتم وآدرسودادم سرمو به شیشه تکیه دادم و
    به بیرون نگاه کردم به آدم هایی که میرفتن و میومدن به شهر قدیم خودم احساس غریبی میکردم آره من اینجا غریبم با اینکه وطن خودمه ولی کسی منتظرم نیست اینجا کسی قبولم ندره.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:57 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سنت شکن | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان سنت شکن | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : سنت شکن

    نویسنده : الناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۹۳

    خلاصه داستان :

    به روزهای کهنه که برمی گردی ردپایی از اشتباهات می بینیم. اشتباهات کوچیک وبزرگی که گاهی سایه اش تا ابد دنبالمون میاد.درست مثل سایه ی مرگ سرد و وحشت آور…
    قصه ی یک زن،یک مرد،یک کودک ویک قوم تکرار میشه.
    هرکس به دنبال حرمت خودش می دوه.یکی حرمت دل ودیگری حرمت خون و هم خونی…
    یک قصه ای که ساده شروع میشه. ساده رو این روزها شاید طور دیگری باید معنا کرد. چون سادگی و بغض ودلتنگی همراه هم میاد.
    دو روایت داریم از دوزمان که سپری شده و درحال سپری شدنه اما نقطه ی اتصال این اتفاقات گذشته ودرحال گذر زندگی و آینده رو شکل میده. اتفاقاتی که حقیقت ها رو باز میکنه.چشمها رو بینا می کنه و می بینیم که هر سنتی حق نیست و …”

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    آفتاب مثل شمشیری آبگین شده ؛ تیغ تیزش را به رویش می کشید اما هنوز چشمهایش خیره به مسیر قدم هایی بود که حتی رد پایش راجا نگذاشت . رفت. بی مکث. پرشتاب. بی رحم .. یخ زد میان جهنم داغی که گاهی نفس ها را به گرو می گرفت ، اما حالا…
    چه کسی معنای سوختن میان جهنم را می فهمید؟ شاید آن روایاتی که از زبان جهنم شعله می کشید ، از همین یخ زدگی ها بود. می سوزاند.درعین منجمد کردن می سوزاند.می برید.می کشت . غارت میکرد…
    . قدمی عقب کشید و چرخ خورد. صداها درگوشش تکرار شد. فریادها … تهدیدها ولی نه یک صدا بلند تر بود. کُشنده تر بود. بی رحم تر بود. همان صدایی که زمزمه کرد وقلبش رابه تپیدن انداخت، همان صدا نبضش را هم غارت کرد.مردمک چشمهایش لرزید. بغض درتمام تنش پیچید. سینه اش جوابگو نبود.درد داشت. این زخم درد داشت.حتی بیشتر از زخمی که روی قلبش کهنه شده بود. راه رفت. کیفش روی دستش افتاد . این تکرار تاریخ بود یا مصیبتی تازه؟ باز زندگی از دستش سُر میخورد.باز داشتند تمام بی گناهی اش را با یک تصمیم ناگهانی سر می بریدند.باز زندگی در سرازیری باختن افتاد…
    . اشک هایش چکید.تندتر قدم برداشت.تنه زد.ضربه خورد. دلش شکست.سخت شکست.مثل همان روزها… دنیا وارونه شده بود. یک روز او رو برگرداند و حالا…
    دلش میخواست فریاد بکشد وبه دنیا بگوید دروغ است. دلش هوار کشیدن میخواست.خسته بود از بغضی چندین ساله.خسته بود از بارهایی که تنها به دو ش کشید. چرا در آن رشته کوه تنهایی ، پرنده هم بالای سرش پر نکشید تا شاید هم درد وهم بغضش باشد. فقط دل ِ کوه ِآتشفشان بدبختی به حالش سوخت تا فوران کند. تا بار دیگر مذاب بدبختی وتنهایی دورش را پرکند واو زنده زنده بسوزد.
    از پیچ خیابانی گذشت. پایش به سنگ فرش برآمده ای گیر کرد وزمین خورد.صدای ناله ی زانوهایش بلند شد وکف دستانش سوخت اما ازترس سایه ای که روی سرش افتاد ؛ سریع سربلند کرد. سایه ای که یک عمر بدبختی و تنهایی روی سرش انداخته بود. باز قلبش شورش کرد. خواست بایستد اما او سمتش خم شد و فاتحانه با پوزخندش گفت:
    _سنت شکن! … شعارت بود.نه؟
    اشکش چکید. او فقط عاشق بود. عشق یا سنت؟ زندگی یا مرگ خاموش؟
    هیبت بی رحم صاف ایستاد.لبخندش محو شد و خشم وشاید هم کینه ؛ رنگ چشمهایش را تغییر داد:
    _بهت گفته بودم یابمون یابمیر…
    لب هایش می لرزید.می خواست بگوید بترس از روزی که تاوان گناهت راپس دهی اما قدرت تکلمش را انگار میان آن التماس ها ازدست داده بود.
    تاکی باید تاوان دل را پس می داد.می خواست داد بکشد اما سایه عقب کشید. پیروز وفاتح نگاهش می کرد. با لحنی که زندگی را برایش تلخ تر و سنگین تر ازتمام باخته هایش بود..
    کسی زیر دست هایش را نگرفت.همه نگاهش می کردند مثل همان روزهایی که گذشت و بی رحمی دید و گریخت و…
    بازهم داشت می باخت…
    چقدر پاییز غریب بود.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:57 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان سنت شکن | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان سنت شکن | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : سنت شکن

    نویسنده : الناز محمدی کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۶٫۰ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۵۹۳

    خلاصه داستان :

    به روزهای کهنه که برمی گردی ردپایی از اشتباهات می بینیم. اشتباهات کوچیک وبزرگی که گاهی سایه اش تا ابد دنبالمون میاد.درست مثل سایه ی مرگ سرد و وحشت آور…
    قصه ی یک زن،یک مرد،یک کودک ویک قوم تکرار میشه.
    هرکس به دنبال حرمت خودش می دوه.یکی حرمت دل ودیگری حرمت خون و هم خونی…
    یک قصه ای که ساده شروع میشه. ساده رو این روزها شاید طور دیگری باید معنا کرد. چون سادگی و بغض ودلتنگی همراه هم میاد.
    دو روایت داریم از دوزمان که سپری شده و درحال سپری شدنه اما نقطه ی اتصال این اتفاقات گذشته ودرحال گذر زندگی و آینده رو شکل میده. اتفاقاتی که حقیقت ها رو باز میکنه.چشمها رو بینا می کنه و می بینیم که هر سنتی حق نیست و …”

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    آفتاب مثل شمشیری آبگین شده ؛ تیغ تیزش را به رویش می کشید اما هنوز چشمهایش خیره به مسیر قدم هایی بود که حتی رد پایش راجا نگذاشت . رفت. بی مکث. پرشتاب. بی رحم .. یخ زد میان جهنم داغی که گاهی نفس ها را به گرو می گرفت ، اما حالا…
    چه کسی معنای سوختن میان جهنم را می فهمید؟ شاید آن روایاتی که از زبان جهنم شعله می کشید ، از همین یخ زدگی ها بود. می سوزاند.درعین منجمد کردن می سوزاند.می برید.می کشت . غارت میکرد…
    . قدمی عقب کشید و چرخ خورد. صداها درگوشش تکرار شد. فریادها … تهدیدها ولی نه یک صدا بلند تر بود. کُشنده تر بود. بی رحم تر بود. همان صدایی که زمزمه کرد وقلبش رابه تپیدن انداخت، همان صدا نبضش را هم غارت کرد.مردمک چشمهایش لرزید. بغض درتمام تنش پیچید. سینه اش جوابگو نبود.درد داشت. این زخم درد داشت.حتی بیشتر از زخمی که روی قلبش کهنه شده بود. راه رفت. کیفش روی دستش افتاد . این تکرار تاریخ بود یا مصیبتی تازه؟ باز زندگی از دستش سُر میخورد.باز داشتند تمام بی گناهی اش را با یک تصمیم ناگهانی سر می بریدند.باز زندگی در سرازیری باختن افتاد…
    . اشک هایش چکید.تندتر قدم برداشت.تنه زد.ضربه خورد. دلش شکست.سخت شکست.مثل همان روزها… دنیا وارونه شده بود. یک روز او رو برگرداند و حالا…
    دلش میخواست فریاد بکشد وبه دنیا بگوید دروغ است. دلش هوار کشیدن میخواست.خسته بود از بغضی چندین ساله.خسته بود از بارهایی که تنها به دو ش کشید. چرا در آن رشته کوه تنهایی ، پرنده هم بالای سرش پر نکشید تا شاید هم درد وهم بغضش باشد. فقط دل ِ کوه ِآتشفشان بدبختی به حالش سوخت تا فوران کند. تا بار دیگر مذاب بدبختی وتنهایی دورش را پرکند واو زنده زنده بسوزد.
    از پیچ خیابانی گذشت. پایش به سنگ فرش برآمده ای گیر کرد وزمین خورد.صدای ناله ی زانوهایش بلند شد وکف دستانش سوخت اما ازترس سایه ای که روی سرش افتاد ؛ سریع سربلند کرد. سایه ای که یک عمر بدبختی و تنهایی روی سرش انداخته بود. باز قلبش شورش کرد. خواست بایستد اما او سمتش خم شد و فاتحانه با پوزخندش گفت:
    _سنت شکن! … شعارت بود.نه؟
    اشکش چکید. او فقط عاشق بود. عشق یا سنت؟ زندگی یا مرگ خاموش؟
    هیبت بی رحم صاف ایستاد.لبخندش محو شد و خشم وشاید هم کینه ؛ رنگ چشمهایش را تغییر داد:
    _بهت گفته بودم یابمون یابمیر…
    لب هایش می لرزید.می خواست بگوید بترس از روزی که تاوان گناهت راپس دهی اما قدرت تکلمش را انگار میان آن التماس ها ازدست داده بود.
    تاکی باید تاوان دل را پس می داد.می خواست داد بکشد اما سایه عقب کشید. پیروز وفاتح نگاهش می کرد. با لحنی که زندگی را برایش تلخ تر و سنگین تر ازتمام باخته هایش بود..
    کسی زیر دست هایش را نگرفت.همه نگاهش می کردند مثل همان روزهایی که گذشت و بی رحمی دید و گریخت و…
    بازهم داشت می باخت…
    چقدر پاییز غریب بود.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:56 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان آن سال ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان آن سال ها | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : آن سال ها

    نویسنده : صدف کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۷۹

    خلاصه داستان :

    مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند …

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    آهسته خودش را کنار کشید و پاهایشرا از لبه ی تختخواب آویزان کرد . خواست از جار برخیزد که ناگهان در باز شد و بهرام پس از سه روز به سراغش آمد . رعشه ی خفیفی از وحشت تیره ی کمرش را لرزاند . از سر غریزه ی دفاع بی اختیار همه ی ماهیچه های تنش را منقبض گرفت و هراسان به او خیره شد . تا به حال بهرام را مست ندیده بود . تا جایی که به یاد داشت ، او هرگز لب به مشروب نمیزد . اما اینبار به قدری مست بود که نمیتوانست درست راه برود . بهرام تلو تلو خوران جلو رفت و مقابل پاهای او نشست . بوی الکل و سیگار تنش توی بینی مهناز میزد .
    - چطوری خوشگلم ؟
    مهناز ناگهان به گریه افتاد .
    - خدا لعنتت کنه ، بچه مون رو کشتی !
    لبخندی تلخ و پر حسرت روی ل های بی رنگ بهرام نشست .
    - متأسفم ، اتفاق سه روز پیش اصلا دست خودم نبود . اما مطمئنی که بچه ی تو ، بچه ی منم بود ؟ یا شایدم از یک مرد دیگه …
    مهناز مات و مبهوت به این تهمت آشکار او گوش میکرد . در لحظه ای خشم و نفرتش سرازیر شد . دستش را بالا برد و با همه ی قدرت سیلی محکمی توی گوش بهرام کوباند .
    - خفه شو … خفه شو حیوون !
    - می بینی ، خوشگلم ؟ می بینی با من چیکار کردی ؟ می بینی من توی تنهاییم به چه احتمالاتی فکر میکنم ؟ حالا بگو حق دارم دیوونه بشم یا نه ؟
    حق با بهرام بود . مهناز درمانده و مستأصل سرش را میان دست هایش گرفت و نالید :
    - تو روانی شدی ، زده به سرت !
    بهرام خیلی ناگهانی به خشم آمد . از جا جست و در حالیکه کاملا روی تن لرزان از وحشت مهناز سایه انداخته بود ، دستش را برای سیلی زدن بالا برد و داد زد :
    - آره ، زده به سرم ! میخوام بکشمت کثافت هرزه !
    و باز ناگهان به گریه افتاد . مقابل پاهای مهناز زانو زد و در حالیکه ساق پاهای او را در آغوش گرفته بود و می بوسید ، التماس کرد :
    - غلط کردم … غلط کردم کتکت زدم ، مهناز ! غلط کردم اذیتت کردم . منو تنها نذار ، بهم خیانت نکن ! تو رو خدا ، من می میرم مهناز ، می میرم !
    مهناز جنون آمیز و هیستریک می گریست . دیگر نمیدانست باید چه کند . نمیدانست چه بر آنها گذشته بود که بهرام همیشه مغرور و محکم حالا مثل حیوانی کتک خورده کنار پاهایش کز کرده بود و گریه میکرد . قلبش در عنفوان انفجار بود . این مرد را دیوانه کرده بود . دیوانه کرده بود … .


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 29 فروردین 1395 06:56 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان آن سال ها | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایل

    دانلود رمان آن سال ها | اندروید آیفون جاوا pdf و موبایل, دانلود رمان ایرانی, دانلود رایگان رمان, دانلود کتاب داستان, رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه pdf, دانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

     

    نام رمان عاشقانه : آن سال ها

    نویسنده : صدف کاربر انجمن نودهشتیا

    حجم کتاب : ۴٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

    ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

    تعداد صفحات : ۴۷۹

    خلاصه داستان :

    مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند …

     

    قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

    پسورد : www.98ia.com

     

    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    قسمتی از متن رمان :

    آهسته خودش را کنار کشید و پاهایشرا از لبه ی تختخواب آویزان کرد . خواست از جار برخیزد که ناگهان در باز شد و بهرام پس از سه روز به سراغش آمد . رعشه ی خفیفی از وحشت تیره ی کمرش را لرزاند . از سر غریزه ی دفاع بی اختیار همه ی ماهیچه های تنش را منقبض گرفت و هراسان به او خیره شد . تا به حال بهرام را مست ندیده بود . تا جایی که به یاد داشت ، او هرگز لب به مشروب نمیزد . اما اینبار به قدری مست بود که نمیتوانست درست راه برود . بهرام تلو تلو خوران جلو رفت و مقابل پاهای او نشست . بوی الکل و سیگار تنش توی بینی مهناز میزد .
    - چطوری خوشگلم ؟
    مهناز ناگهان به گریه افتاد .
    - خدا لعنتت کنه ، بچه مون رو کشتی !
    لبخندی تلخ و پر حسرت روی ل های بی رنگ بهرام نشست .
    - متأسفم ، اتفاق سه روز پیش اصلا دست خودم نبود . اما مطمئنی که بچه ی تو ، بچه ی منم بود ؟ یا شایدم از یک مرد دیگه …
    مهناز مات و مبهوت به این تهمت آشکار او گوش میکرد . در لحظه ای خشم و نفرتش سرازیر شد . دستش را بالا برد و با همه ی قدرت سیلی محکمی توی گوش بهرام کوباند .
    - خفه شو … خفه شو حیوون !
    - می بینی ، خوشگلم ؟ می بینی با من چیکار کردی ؟ می بینی من توی تنهاییم به چه احتمالاتی فکر میکنم ؟ حالا بگو حق دارم دیوونه بشم یا نه ؟
    حق با بهرام بود . مهناز درمانده و مستأصل سرش را میان دست هایش گرفت و نالید :
    - تو روانی شدی ، زده به سرت !
    بهرام خیلی ناگهانی به خشم آمد . از جا جست و در حالیکه کاملا روی تن لرزان از وحشت مهناز سایه انداخته بود ، دستش را برای سیلی زدن بالا برد و داد زد :
    - آره ، زده به سرم ! میخوام بکشمت کثافت هرزه !
    و باز ناگهان به گریه افتاد . مقابل پاهای مهناز زانو زد و در حالیکه ساق پاهای او را در آغوش گرفته بود و می بوسید ، التماس کرد :
    - غلط کردم … غلط کردم کتکت زدم ، مهناز ! غلط کردم اذیتت کردم . منو تنها نذار ، بهم خیانت نکن ! تو رو خدا ، من می میرم مهناز ، می میرم !
    مهناز جنون آمیز و هیستریک می گریست . دیگر نمیدانست باید چه کند . نمیدانست چه بر آنها گذشته بود که بهرام همیشه مغرور و محکم حالا مثل حیوانی کتک خورده کنار پاهایش کز کرده بود و گریه میکرد . قلبش در عنفوان انفجار بود . این مرد را دیوانه کرده بود . دیوانه کرده بود … .


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 ... 2 3 4 5 6 7